|
......................
|
همه ي مداد رنگي ها مشغول بودند...به جز مداد سفيد...
هيچ کسي به او کار نمي داد...همه مي گفتند:{تو به هيچ دردي نمي خوري}...
يک شب که مداد رنگي ها...توي سياهي کاغذ گم شده بودند...مداد سفيد تا صبح کار کرد...
ماه کشيد...مهتاب کشيد...و آنقدر ستاره کشيد که کوچک وکوچک و کوچک تر شد...
صبح توي جعبه ي مداد رنگي...جاي خالي او...با هيچ رنگي پر نشد...

|
الو؟؟… خونه خدا؟؟ خدایا نذار بزرگ شم
الو … الو… سلام کسی اونجا نیست ؟؟؟؟؟ مگه اونجا خونه ی خدا نیست؟ پس چرا کسی جواب نمیده؟ یهو یه صدای مهربون! ..مثل اینکه صدای یه فرشتس .بله با کی کار داری کوچولو؟ خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده. بگو من میشنوم .کودک متعجب پرسید: مگه تو خدایی ؟من با خدا کار دارم … هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم . صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره؟؟؟؟ فرشته ساکت بود .بعد از مکثی نه چندان طولانی:نه خدا خیلی دوستت داره.مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟ بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روی گونه اش غلطید وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگی خدا باهام حرف بزنه گریه میکنما… بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت ؛ بگو زیبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو..دیگر بغض امانش را بریده بود بلند بلند گریه کرد وگفت:خدا جون خدای مهربون،خدای قشنگم میخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا…چرا ؟این مخالف تقدیره .چرا دوست نداری بزرگ بشی؟آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟ نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن. مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم .مگه ما باهم دوست نیستیم؟پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه ؟خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟مگه اینطوری نمی شه باهات حرف زد… خدا پس از تمام شدن گریه های کودک:آدم ،محبوب ترین مخلوق من.. چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه…کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب میکردند تا تمام دنیا در دستشان جا میگرفت. کاش همه مثل تو مرا برای خودم ونه برای خودخواهی شان میخواستند .دنیا برای تو کوچک است … بیا تا برای همیشه کوچک بمانی وهرگز بزرگ نشوی… کودک کنار گوشی تلفن،درحالی که لبخندبرلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت. |

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ==========
==========ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نجار پیری خود را برای بازنشسته شدن آماده می کرد. یک روز او با صاحبکار خود موضوع را درمیان گذاشت. پس از روزهای طولانی و کار کردن و زحمت کشیدن، حالا او به استراحت نیاز داشت و برای پیدا کردن زمان این استراحت می خواست تا او را از کار بازنشسته کنند. صاحب کار او بسیار ناراحت شد و سعی کرد او را منصرف کند، اما نجار بر حرفش و تصمیمی که گرفته بود پافشاری کرد. سرانجام صاحب کار درحالی که با تأسف با این درخواست موافقت می کرد، از او خواست تا به عنوان آخرین کار، ساخت خانه ای را به عهده بگیرد.
نجار در حالت رودربایستی، پذیرفت درحالیکه دلش چندان به این کار راضی نبود. پذیرفتن ساخت این خانه را برخلاف میل باتنی او صورت گرفته بود. برای همین به سرعت مواد اولیه نامرغوبی تهیه کرد و به سرعت و با بی دقتی، به ساختن خانه مشغول شد و به زودی و به خاطر رسیدن به استراحت، کار را تمام کرد. او صاحب کار را از اتمام کار باخبر کرد. صاحب کار برای دریافت کلید این آخرین کار به آنجا آمد. زمان تحویل کلید، صاحب کار آن را به نجار بازگرداند و گفت: این خانه هدیه ایست از طرف من به تو به خاطر سالهای همکاری!
نجار یکه خورد و بسیار شرمنده شد. در واقع اگر او می دانست که خودش قرار است در این خانه ساکن شود، لوازم و مصالح بهتری برای ساخت آن بکار می برد و تمام مهارتی که در کار داشت برای ساخت آن بکار می برد. یعنی کار را به صورت دیگری پیش می برد.
این داستان ماست. ما زندگیمان را می سازیم. هر روز می گذرد. گاهی ما کمترین توجهی به آنچه که می سازیم نداریم، پس در اثر یک شوک و اتفاق غیرمترقبه می فهمیم که مجبوریم در همین ساخته ها زندگی کنیم. اگر چنین تصوری داشته باشید، تمام سعی خود را برای ایمن کردن شرایط زندگی خود می کنیم. فرصت ها از دست می روند و گاهی بازسازی آنچه ساخته ایم، ممکن نیست. شما نجار زندگی خود هستید و روزها، چکشی هستند که بر یک میخ از زندگی شما کوبیده می شود. یک تخته در آن جای می گیرد و یک
دیوار برپا می شود. مراقب سلامتی خانه ای که برای زندگی خود می سازید باشید.
موفق باشید.
« به آنان که عشق را باور دارند »
پاک و بی ریا عشق می ورزیدیم، دل واپس می شدیم، آزرده می شدیم، دل تنگ می شدیم و سکوت می کردیم، می خندیدیم، می گریستیم، بی پناه می شدیم، هق هق می کردیم، دیدار یار را دل دل می کردیم . . .
گاهی لبهایمان از شوق و اشتیاق، از اضطراب و التهاب، قفل می شدند و کلمات، یک به یک از روی زبان می گریختند و بند بند وجودمان پذیرای لرزشی می شد و ما البته خوب می دانستیم که این لرزش از باد پاییزی نیست. عرق شرم بر پیشانی مان می نشست و شرمنده می شدیم در پیشگاه عشق، چرا که زبان تن نتوانسته بود زبان جان باشد و . . . و این لحظات ثبت می شدند در خاطرمان.
مشام دل، عطر یار را به خوبی می شناخت، چشم ها حقیقت را می خواندند از عمق نگاه ها. گاهی اشتیاق نگاهی پل می زد به نگاه های نگران ما، که یعنی باید از خود گذشت و سکویی شد برای پرواز، برای با هم پریدن و ما پریدن را می آموختیم و در آسمان عشق، رها شدن را. طوری که بعد ها حتی توانستیم بی بال هم پرواز کنیم و . . . و این لحظات ثبت می شدند در خاطرمان.

گاهی کوچه ها و خیابان ها یکصدا قدم های ما را فریاد می کردند که : بیایید! ما بی صبرانه در انتظاریم، بیایید که عابرانِ این روزها، عاشقانه نمی گذرند. عصرهای آسمانی ما را کوچه های زمین و سنگفرش های کوچه ها در خاطر خود ثبت کردند تا جایی که هنوز هم جا پای ما که نه، جا پای عشق بر تن کوچه های دیدار باقیست و هنوز هم سنگفرش ها از ما به نیکی یاد می کنند و یاد عشق را عزیز می شمارند و . . . و این لحظات ثبت می شدند در خاطرمان.
گاهی دل تنگ می شدیم، می گریستیم اما نه از دوری، که جدایی و دوری خود حکایت دیگریست؛ از «بی پناهی». اما افسوس که واژه ها حق کلام را ادا نمی کنند، «بی پناهی» را ساده مگیرید و ساده از آن با نگاهی مگذرید. «بی پناهی» یعنی اندوهی به وسعت دریای بی کران غربت انسان، «بی پناهی» یعنی سنگینی بار غم عشق بر شانه هایی خسته و ناتوان، «بی پناهی» یعنی زخمی که التیام راحتی به خواب هم نمی بیند. بی پناهی یعنی... باری، بی پناه می شدیم و می گریستیم . . . و این لحظات ثبت می شدند در خاطرمان.
گاهی لبخندی دل ما را میهمان ساعت ها و روزها سرخوشی می کرد، دل خوش می شدیم حتی به لبخندی. هم چون کودکانی که گویی هنوز قواعد زندگی در این دنیا را نیاموخته اند، کودک می شدیم و کودکانه محبت می کردیم. گاهی صدایی نازنین و با شکوه، سکوت را شرمنده می کرد از این که سینه سپر کند و بگوید : «حاکم مطلق منم.» و . . . و این لحظات ثبت می شدند در خاطرمان.
گاهی بعضی لحظه ها را تا مدت ها بعد با ساعت، دقیقه و ثانیه اش به خاطر می سپردیم، اصلا گاهی وقت ها ساعت را فراموش می کردیم و به جایش ضربان قلبمان گذر لحظه ها را روایت می کردند و . . . و این لحظات ثبت می شدند در خاطرمان.
گاهی اوقات زندگی ما را به خوبی می فهمید و به تمامی به دل مان می نشست، چونان خنکای آبی که بر گلوی تشنه ای در بیابان می نشیند و گاهی هم زندگی تلخ تلخ می شد تا جایی که تلخی مرگ ــ هر چند نچشیده ــ رو سیاه می شد در مقابل تلخی زندگی و . . . و تمامی این لحظات ثبت می شدند در خاطرمان .
و حالا آلبومی پر از عکس های خاطره انگیر در ذهنمان داریم که هرزچندگاهی میهمان تنهایی ها مان می شوند.عکس هایی که دیروز ها ذهن ما از لحظات برداشت، امروز دیگر خاطره انگیز شده اند.
خاطرات . . . خاطرات . . . ما با خاطراتمان قد کشیدیم، پوست انداختیم و به تصویرهای تکراری روز تا شب و شب تا روز، رنگی دیگر گونه بخشیدیم. خاطراتی که حالا از پس روزها و سال ها، گاهی تلخی شان را به کام جانمان می ریزند و ما به نیکی می دانیم که زیباترین لحظه های دنیا در همین آزردگی ها نهفته اند. خاطرات، وجودمان را به آتش می کشند و به تلی از خاکستر بدل می کنند اما آن قدر معرفت دارند و آن قدر خوب هستند که خاکستر را بر باد ندهند تا ما دوباره از دل این خاکستر گرم جان بگیریم و زنده شویم. خاطرات، ما را می سوزند و می سازند، تا آب دیده شویم، تا دیگر بیدی نباشیم که زیر تازیانه ی هر باد هرزه ای شانه خم می کند و گاهی هم حتی و حتی و حتی، به اندازه ی آنی هم که شده شیرینی خویش را به کام جانمان می چشانند و دلمان غنج می رود تا جایی که لذت آن لحظه را به تمامی دنیا نمی فروشیم.
اکنون، دیگر یادها و خاطره ها، همچون گِلی که از روز ازل وجود ما را با آن سرشته اند جزیی از وجودمان شده اند و شخصیت ما را شکل داده اند. پای بندی به خاطرات است که عشق فروتن و نجیب را سربلند و سرافراز می کند در عین سر به زیری!
در این زمانه که دیگر عشق به خاطرات پیوسته، فراموشی یادواره های عزیز دیروز، دیگر فقط یک آفت و بیماری نیست. حالا دیگر فراموشی بی انصافی ست، فراموشی نامردی ست، فراموشی بی حرمتی ست به ساحت مقدس عشق، فراموشی یعنی: روزگاری نمک از سفره ی عشق خوردیم و با بی شرمی نمکدان را شکستیم.
و حالا، در روزگارانی که معشوقکان در خیابان های بی خیالی، با رنگ و لعابی که به صورت دارند عشق را از رهگذران گدایی می کنند و عاشقان، یاد یار دوشین را به محض سر زدن سپیده فراموش می کنند؛ ما، سربلند و مغرور دستانمان را به یکدیگر گره می زنیم و با صلابت فریاد می کنیم: ما، استوار ماندیم در راهی که به رفتنش و به چگونه رفتنش ایمان داشتیم، ایمانی به استواری کوه. فریاد می زنیم: آی! ای جدایی ها و فراموشی ها! و ای به خیال خام خود چراغ کلبه ی ما را باد خاموشی ها! ما را بنگرید که چگونه سرافرازانه ایستاده ایم، ما را بنگرید و بر زبونی و حقارت خود مویه سر کنید. چرا که یادها و خاطرات ما با ما نفس می کشند، با ما می خندند و با ما می گریند و زندگی می کنند و ما آن ها را عزیز می داریم تا همیشه. چرا که پیامبران هرگز از راه دین خویش باز نگشته اند و باز هم نخواهند گشت . . .
ما راه خویش را، هدف خویش را و رسالت خویش را
ادامه می دهیم . . .
اگر آقایتان شبها دیر به منزل می آید، لابد کار دارد که دیر می آید! اگر شما بیرون کار می کردید که ممکن بود اصلاً همان آخر شب هم به منزل نیائید!!
- اگر آقایتان انتظار دارد وقتی به منزل می آید برای او چای بیاورید، بدون حرف اضافی این کار را انجام دهید، وگرنه ممکن است اگر آقایتان اجازه نمی دهد هر کجا که می خواهید بروید، خدا را شکر کنید که اجازه می دهد نفس بکشید!!
- اگر آقایتان به شما خرجی نمی دهد، لابد خرجهای مهمتر از منزل دارد، جیکتان هم در نیاید!!
- اگر آقایتان اجازه نمی دهد سر کار بروید، سپاسگزارش باشید
- اگر آقایتان اجازه می دهد که بیرون از منزل هم کار کنید، از اینکه شما را قابل دانسته تا هم در منزل و هم بیرون از منزل کار کنید، از او تشکر کنید!!!
- اگر آقایتان به کوچکترین حقوق زنان بی توجه است، حقتان است اگر تحویلتان هم بگیرد شما به او می گوئید زن ذلیل!!!
-
-- اگر آقایتان برای شما هدیه نمی خرد، رویتان را زیاد نکنید! او خودش برای شما بزرگترین هدیه است! و یا لااقل بزرگترین هدیه که شما را همیشه تحمل می کند!!!!
زی زی لوژی (شوهرشناسی مدرن) :
- اگر شوهرتان شبها دیر به منزل می آید، درب را به رویش باز نکنید!! مبلغ مهریه را هم به او یادآوری کنید تا کامروا شوید!!
- آگر شوهرتان از شما انتظار پذیرائی دارد، یک هفته او را ترک کنید!!! از هفته آینده خودش هر شب برایتان کاپوچینو درست خواهد کرد!!!
- اگر شوهرتان موافق نیست که شماهر جایی می خواهید بروید، مگر شما منتظر اجازه او بودید؟!! خوب بروید!! تازه بعد هم غر بزنید که از این زندگی خسته شدین
- اگر شوهرتان به شما پول نمی دهد، شما هم به او روندین!!! دو سه روز کم محلی هم بی اثر نیست!!!
- اگر شوهرتان موافق کار کردن شما در بیرون از منزل نیست، خانه را به گند بکشید بی حوصلگی به را بیندازید افسرده باشید تا شما را به کار بیرون از منزل تشویق کند!!!
- اگر شوهرتان موافق کار کردن شما در بیرون از منزل هست،از زیر کار کردن در برید وانمود کنید که دوست ندارید نحوه جارو کردن و ظرف شستن و..... را به او آموزش دهید!! هرجند اقایون همه بلد هستن
- اگر شوهر شما فمینیست نیست،زن ذلیل که هست
- اگر شوهرتان به مسائل شما بی اعتناست شما بی اعتنا تر باشی ازصبح تا امدن او با دوستان گپ بزنید تا چشمتون به او افتاد قیافه بگیزرید که ناراحت هستید
اگر شوهرتان هوس تجدید فراش کرد، بدانید که بیچاره حق دارههههههههههههههههه
-
نتیجه گیری اخلاقی:
?- زنان سنتی هر چه سرشان بیاید حقشان است!! لیاقت شوهر مهربان و به قول خودشان زی زی را ندارند!!
?- زنان مدرن لیاقت هیچ چیز را ندارند!! چون از زی زی بودن شوهرانشان سوء استفاده می کنند!!
?- هر چه به سر مردا ماید از زی زی بودنشونه با با بسه دیگه
نتیجه گیری غیراخلاقی!! :
تو رو خدا. بازم زن بگیرید تا روخانمها روکم کنید
?- شرمنده!! من بی تقصیرم!!!
تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه،همسایه
سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب داندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و،هنوز
سالها،هست که در گوش من آرام
آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
می دهد آزارم
ومن اندیشه کنان
غرق این پندارم
که چرا...
خانه کوچک ما سیب نداشت
این یک داستان کوتاه است که برای من بسیار زیبا و قابل تامل بود
امیدوارم شما هم ازش خوشتون بیاد.
سال ها دو برادر با هم در مزرعه ای که از پدرشان به ارث رسیده بود، زندگی می کردند.
یک روز به خاطر یک سوء تفاهم کوچک، با هم جرو بحث کردند.
پس از چند هفته سکوت، اختلاف آنها زیاد شد و از هم جدا شدند.
یک روز صبح در خانه برادر بزرگ تر به صدا درآمد.
وقتی در را باز کرد، مرد نجـاری را دید.
نجـار گفت:« من چند روزی است که دنبال کار می گردم،
فکرکردم شاید شما کمی خرده کاری در خانه و مزرعه داشته باشید،
آیا امکان دارد که کمکتان کنم؟»
برادر بزرگ تر جواب داد: « بله، اتفاقاً من یک مقدار کار دارم.
به آن نهر در وسط مزرعه نگاه کن،
آن همسایه در حقیقت برادر کوچک تر من است.
او هفته گذشته چند نفر را استخدام کرد
تا وسط مزرعه را کندند و این نهر آب بین مزرعه ما افتاد.
او حتماً این کار را بخاطر کینه ای که از من به دل دارد، انجام داده.»
سپس به انبار مزرعه اشاره کرد و گفت:
« در انبار مقداری الوار دارم، از تو می خواهم تا
بین مزرعه من و برادرم حصار بکشی تا دیگر او را نبینم.»
نجار پذیرفت و شروع کرد به اندازه گیری و اره کردن الوار.
برادر بزرگ تر به نجار گفت:« من برای خرید به شهر می روم،
اگر وسیله ای نیاز داری برایت بخرم.»
نجار در حالی که به شدت مشغول کار بود، جواب داد:« نه، چیزی لازم ندارم.»
هنگام غروب وقتی کشاورز به مزرعه برگشت، چشمانش از تعجب گرد شد.
حصاری در کارنبود. نجار به جای حصار یک پل روی نهر ساخته بود.
کشاورز با عصبانیت رو به نجار کرد و گفت:
« مگر من به تو نگفته بودم برایم حصار بسازی؟»
در همین لحظه برادر کوچک تر از راه رسید و
با دیدن پل فکرکرد که برادرش دستور ساختن آن را داده،
از روی پل عبور کرد و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت
و از او برای کندن نهر معذرت خواست.
وقتی برادر بزرگ تر برگشت،
نجار را دید که جعبه ابزارش را روی دوشش گذاشته و در حال رفتن است.
کشاورز نزد او رفت و بعد از تشکر،
از او خواست تا چند روزی مهمان او و برادرش باشد.
نجار گفت:« دوست دارم بمانم ولی پل های زیادی هست که باید آنها را بسازم.»
امیدوارم ما هم بتونیم پلی باشیم برای رسیدن قلبها به همدیگر
نه نهر کشیدن بین دلها انشاا...
دوري را دوست دارم هر چند که دلتنگ و غريب ميشوم اما وقتي دوباره با يک بغل مهرباني در ميگشايي و صدايم ميکني، دلم مثل يک کهکشان وسيع ميشود.
شب را بخاطر تو دوست دارم که تا تولد سپيده صبح، دلواپس نيامدنت باشم. کسي که عاشق باشد ميداند که تمام طعم عشق به دلشورههاي شبانه است. دوست دارم هميشه شبها تو را کم داشته باشم، تا وقتي چشم بر روي هم ميگذارم خوابت را ببينم و چشم که باز ميکنم در صبحي دوباره تو را به نظاره بنشينم.
سفر را بخاطر حس قشنگ خاطره دوست دارم. وقتي نيستي و لحظههايم از وجود مهربان تو خاليست کنار قاب عکست، با خاطراتت زندگي ميکنم. اين انتظار بازگشت، تمام لذت زندگي من است.
سفر را بخاطر بازگشت دوباره تو دوست دارم. شب را ب
خاطر صبح با تو بودن و دوري را بخاطر آغاز دوباره مهرباني.
اينطور است که همه چيز - حتي تلخيها- هم بخاطر تو قشنگ و دوست داشتني است.

![]()




















